تبليغاتX
اینجا تمام انتهای تلاش من برای عمیق بودن است
   
عقاید تلنبار شده یک دلقک
اینجا شروع دوباره فکر کردن است، برای من
 
 
موضوعات

... از خودم

قرآن

... از یک فیلم نامه

... از دیگران

____________________
آرشيو عقاید

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

____________________
عقیده اخير

اینجا که خانه ام نیست

123

رای سبز

هذیان نه!

دلم گرفته

غافلگیری

دانشگاه

یادته؟

111

____________________
پیوندهای روزانه

نحوه عبور از فیلتر

لوگای جنبش سبز اضافه کنید

گاه نوشته های محمد نوری زاد

تصاویر مرحوم ابدی

پایان ابدی برای پیمان ابدی

حادثه دلخراش جان پیمان ابدی را گرفت

اعدام دل آرا بدون عذرخواهی

قطعه گم شده

نامه به اوباما

مصاحبه دختر کارگردان سریال یوسف نبی!!!

____________________
می خوانم

فیلسوف بزرگ

تمشک تلخ

بابا لنگ دراز

دن کیشوت

هوای میخانه بهاره

بانوی اردیبهشت

خواب کوچولو

پابرهنه در کویر

خود ضایع کنی نوشتاری

سائده

ترانه علیدوستی

بگذار بگویمت

با موسوی

اخبار

طومار سبز

گاه نوشته های محمد نوری زاد

وبلاگ خودم در پرشین بلاگ

راه سبز

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

88/07/20

اینجا که خانه ام نیست

اولین داستان بلندی که به خاطر می آرم، یه داستان ۱۰۰ صفحه ای بود به نام "آنجا که خانه ام نیست" نوشته رضا رهگذر. این کتاب به دلایل مختلف هم موقع خوندن و هم حالا پس از سالها، به خوبی به خاطرم مانده و به خوبی حتی جزئیات داستانش رو به خاطر می آرم. یه بخشی از علاقه ام به این رمان به اسمش بر میگرده، آنجا که خانه ام نیست.  اما بخش دیگه علاقه ام مربوط به خط داستانیش میشه. داستان زندگی پسر نوجوانی با برادرش رو روایت می کنه که به دلیل شرایط سخت خانه و محرومیت های متعدد تصمیم به ترک خانه و به عبارتی فرار می گیرن اما ... 

اون زمان که این داستان رو می خوندم فکر می کردم که آدم اگه از خونش فرار کنه چی میشه؟ الان باور نمی کنم که اون زمان اونطوری فکر می کردم. (الان چهره من رو به صورت شطرنجی تصور کنید پس از سال ها دارم رو به دوربین این حرف ها رو می زنم.) در واقع شما الان پای درد دل های کسی نشستید که ممکن بود برای همیشه از خونه فرار کنه و تو این شهر گم بشه! اما با خوندن اون کتاب و البته به دلایل دیگری که خیلی مفصله و فرصت بیانش نیست من الان یه آدم معمولی ام و  نه یه آدم فراری از خونه.

از شوخی گذشته علت این که یاد این داستان افتادم، رفتنم از بلاگفا ست. بله بلاگفا دیگر خانه ام نیست و آن را مرهم و امین نوشته هایم نمی دانم.

اگر نمی توانم ریشه ها، برگ ها و گل هایمان را بکنم و از این خاک مثل بنفشه ها بروم، اگر نمی توانم از خانه بروم چون جایی بهتر از خانه مان سراغ ندارم، ولی از بلاگفا، این خانه مجازی به راحتی می توانم بروم. شاید قیاس بیهوده و باطلیست اما حقیقت است.

تا حالا به این نتیجه رسیده ام که اگر واقعیت بدی را که نمی توانی تغییر دهی، نابود کن. اگر نمی توانی نابود کنی، انکار کن. اگر نمی توانی انکار کنی خودت را با آن وفق بده و تحمل کن.

من بر اساس همین قانون، اولین خانه مجازی ام را برای همیشه ترک می کنم.

پینوشت: اونی که خودت می دونی. می ری وبتو راه می ندازی آدرس میدی. وگرنه نه من نه تو

 
 

88/07/18

123

۱- این اختلالات بلاگفا دیگه حوصله ام رو سر برده. امروز رفتم وبلاگم را در پرشین بلاگ آب و جا رو کردم. ان شاء ا.. از اینجا می روم به اینجا به زودی.

۲- دوستانی  که به جناب کویر دسترسی دارند، به گوششان برسانند که من اصلاْ در این وبلاگ جدبد نمی تونم کامنت بذارم. ایا این مشکل فقط منه؟

۳- امروز به وبلاگ خانوم ف.چ. برخوردم که خیلی خوشم اومد.

۴- این وانت بارهای پر از بار چی فکر می کن، وقتی تو لاین سرعت اتوبان با سرعت ۶۰ می رن و به هیچ چراغ و بوق و اعتراضی هم ترتیب اثر نمی دن؟

۵- هفته ها چقدر سریع می گذرن، انگار همین دیروز اول مهر بود ها!

۶- مراقب خودتون باشید.

 
 

88/07/14

رای سبز

همیشه پر سر و صدا بود. پر جنب و جوش. اما حالا نه. ساکت بی صدا.

چی تو وجوده آدم عوض میشه؟ نمی دونم. چی آدم ها رو از حوصله و توان میندازه؟ نمی دونم. چی آدم رو از نظاره به منظر می بره؟ نمیدونم.

این روزها کار من شده مرور احوال آدمی که گذشته اش یک کوه حرفهای عاشقانه است و حال اش یه عالم حسرت روزهای از دست رفته. گذشته اش یه خورجین خنده های آزاد شده و گم شده تو زمانه و حالش بغض و صدای شکسته و حبس شده. گذشته اش امید رویا ست و حالش غربت و در به دری و تنهایی.

دلم برات تنگه برای صدات، خنده ات، فریادت، غرورت.

پینوشت۱: تکرار نکن باور کردم که تنهایی ولی ما در این تنهایی همه با هم شریکیم همه با همیم.!!

پینوشت۲: دارم رمان بینایی رو می خونم. جالبه!! این روزها همه چی جالبه. چون جامعه به هم ریخته ما در هر زمینه و هر جایی یه مصداقی مشابهی نظیری داره. بخونید. اون ها رای سفید دادن، ما رای سبز.  

پینوشت ۳: قرار نشد آدرس بگیری بیای بری ولی حرفی نزنی نظری نذاری. خودش میدونه کی رو می گم. منتظرم.

 
 

88/07/11

هذیان نه!

زندگی این روزها در عین پیچیدگی، خیلی ساده شده. قبلاْ لحظات زندگی ام از معادلات پیچیده تری پیروی می کرد، پارامترهای شرطی داشت و بسیار زیاد به پارامتری مثل زمان وابسته بود. می خواهم بگویم چند سال پیش، به راحتی نمی شد در لحظه تصمیم گرفت، احساس رضایت یا عدم رضایت کرد، همه چیز کش دار بود آینده داشت و من همیشه به آینده اش و فردایش و ... فکر می کردم.

اما الان نه همه چیز ساده شده، من به راحتی در یک لحظه احساس رضایت، امید سرحالی و ... می کنم و در یک لحظه دیگر احساس ناراحتی ناامیدی و .... یعنی دیگر سخت نیست منتظر نیستم، ساده است یا هست یا نیست. طولانی نیست، آینده ندارد، همین است که هست. یک خط ممتد بدون بالا و پایین است. یک جاده بدون پیچ ...

و امروز پس از یک دیروز ویرانگر صبح آرامی است. هوا خوب است و خورشید تابان و لحظه ها ساکت و ... خوب است. خنثی است.

پینوشت۱: دارم هذیان می گویم. نه این عین کلام است. عین موضوع. عین دستور کار عین زندگی

 
 

88/07/09

دلم گرفته

دلم گرفته است به ایوان می روم . انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم. ...

چند روزه این حرف میره می خوره به دیوار دلم، می خواد بیرون بیاد ولی من حبسش می کنم. حرف من نیست اگرچه حرف دلمه. گفتمش. شاید دلم اسوده بشه ولی نمیشه این بیماری کهنه دوباره شروع شده و این بار با این حرف ها درمون نمیشه. نه، من، اون آشنا با این دردم که، می دونم براش درمانی نیست.

فقط یه جمله ارومم می کنه. تکرارش می کنم.

فمن یتوکل علی ا... فهو حسبه

پینوشت: روز سالمند مبارک

 

 
 

88/07/08

غافلگیری

وقتی داشت در مورد خاطرات گذشته حرف می زد، چشماش برقی زد که تا حالا ندیده بودم. از ۶ سال پیش و نوع رابطه شونو و خیلی چیزها گفت و آخرش خلاصه کرد: ولی می دونی ما به درد هم نمی خوردیم.

تو دلم گفتم پس چرا اینقدر از تلفن کردنش ذوق زده شدی؟ ادامه داد، اون سالا من موبایل نداشتم. واسه همین زنگ زده خونه. سرم و انداختم پایین و سکوت کردم. قرار بود هم و ببین، بعد از ۶ سال. دلم می خواست بگم چرا؟ برا چی می خوای ببینیش ؟ اما نگفتم، صبر کردم. لابلای حرفهاش می گفت هر چی باشه به غافلگیریش می ارزه. گفتم آره.

غافلگیریش؟ فقط همین؟ یعنی غافگیری اینقدر ذوق داره؟ پس کی من غافلگیر می شم؟ نفهمید. ته حرفهامو خوردم اینجوری بهتره!!!!

پینوشت۱:الان تو فرارو خوندم که احمدی نژاد اظهار کرده که هیچ موضوع غیر عادی در اقتصاد نیست. من فل فور مطمئن شدم هست. حالا باید بگردم ببینم این موضوع به چه گندگیه؟

پینوشت۲: استادمون می گه یه بابایی یه جایی نوشته و اون خونده که کارهای احمدی نژاد با کارهای برادر حاتم طایی قابل مقایسه اس. هر کی نمی دونه بگه تا براش تعریف کنم.

 

 
 

88/07/04

دانشگاه

مهر شروع شده و با خود خنکی هوا و شلوغی و حرکت را آورده است. خیابان ها شلوغ و پر سر و صدا شده و بچه های کوچولو، اگرچه نسبت به زمان ما تعدادشان کمتر شده، اما هستند و با کیف های چندین برابر خودشان دنبال مادر یا پدرشان قدم بر می دارند، یا تو صندلی کنار دست راننده فرو رفته اند و بعضاْ چرت می زنند.

سال تحصیلی برای من یکبار دیگر شروع شد. رفتیم سر کلاس، با درس ها و کلاس هایی که تا حالا رفتم فرق داشت. تا حالا همیشه بدون انتخاب و به عنوان تنها گزینه سر کلاس می رفتم، اما حالا دوست دارم.

این روزها بی مقدمه قلبم متوجه چیزهایی می شود که قبلاْ نمی شد و یا اگر می شد اهمیت نمی داد. اما حالا برایم مهم است.خیلی خیلی مهم.

دوست دارم بنویسم، تکرار کنم و از یادآوری اش دلشاد شوم که:

دانشگاه جایی است که اندیشه در آن شکوفا می شود و ارج داده می شود و شاید اتفاقات اخیر در این احساس من بی تاثیر نباشد. دانشگاه جایی است که قدر و احترام آدم ها به خاطر ادب، دانش، شخصیت و اصول احترام متقابل است. دانشگاه جایی است که علم و دانش ارزشمند است و عالم و دانشمند عزیز و ....

دانشگاه جایی است که فعلاْ التیام قلب و جسم و روح رنج دیده ام است.

پینوشت۱: سوژه برای نوشتن زیاد است، و هر روز زیادتر می شود، اما تکرار و یادآوری زشتی و پلیدی عمل و فکر دیگران قلبم را فشرده می کند و از بار اندوهانم نمی کاهد. نمی نویسم تا بهشان فکر نکنم. 

پینوشت۲: مضمنون پست مرحوم قبلی همین چرخش در شیوه اداره این وبلاگ بود. اینکه نمی خواهم وبلاگم بازتاب سیل وقایع کریه این روزها باشد.

پینوشت ۳: چون به خاطر سپردن بعضی وقایع ضروری است، دوست دارم اگر بتوانم، در همین پینوشتها به حد ضرورت اشاره کنم.

 
 

88/06/31

من هر وقت میام حرف مهم بزنم، یه تصمیم اساسی که گرفتم رو به زبان ادبی و مبسوطی بنویسم و به سمع و نظر شما برسونم، یکی می یاد اون وسط یه زری (ببخشید) می زنه و من یهو بدون ذخیره، پیش نویس و ...  بلاگفا رو میبندم. نهههههههههههههههههههههههههههههه.

مطلبم کلاْ پرید.

 
 

88/06/25

یادته؟

هرچه بیشتر از روزهای انتخابات دور می شویم، وقایع آن بیشتر شبیه یک قصه علمی تخیلی fiction می شود. وقتی دیروز فیلم حنا مخملباف را می دیدیم، خواهرم طوری ابراز احساسات می کرد که انگار فیلم بیست سال پیش را دارد می بیند. و هی تکرار میکرد آخه شما که تو استادیوم نبودید، نمیدونید. وسط بهش تیکه انداختم که چه سالی بود؟ یادته؟

از این حرف ها گذشته تازگی ها، همه چیز تبدیل به فیلم طنز شده. آقای م.م. از کاندیداهای ریاست جمهوری.!!!!!!!!!!!! چه شاهکارهایی در این مملکت رقم می خورد.

جالب این است که بعد از این دقت کردم دیدم تمام کاندیدا ها اول اسمشان میم است. حالا فکرش رو بکنید به محسن سریال سال ۱۳۶۴ بگویند نخست وزیر آن زمان و ... حالا شده م.م.

آن هم در عرض یک ماه!!!

آقایان چه خلاقیت ها و هنرها داشتند و تا حالا رو نکردند.

 
 

88/06/23

111

ماه رمضون داره تموم میشه. از روزهای اول تا حالا یک ساعت مدت روزه داری کوتاه شده. از طرفی آدم عادت کرده. اما چطور هر اومدنی رفتنی داره. ماه رمضون هم باید بره و ما باید برگردیم به همون روال عادی یا روزمره زندگیمون. تو این ماه صبح ها تا ۸ می خوابیدم. چیزی که تو زندگی ام سابقه نداره. همیشه صبح ساعت ۶ بیدارم حتی اگه ۳ صبح خوابیده باشم.

تو این ماه اصولاْ آدم باید حال روح اش بهتر بشه. ولی حال من که بهتر نشد. ولی خب شبهای احیاش بهتر بود. نسبت به سال های پیش بیدارتر بودم، می فهمیدم چی دارم می گم.

ماه رمضون تموم شدنش مصادف شده با شروع پاییز و من امسال مثل تموم اول مهرهای زندگی ام به جز سال پیش دانشجوام. دوباره درس و کلاس و ...

خوبه اما نگرانم. باید سر کار برم و از اونجا مرخصی بگیرم و ...

خدایا تو این روزهای آخر ماه رمضون و تابستون، ازت می خوام کمکم کنی تو این سالی که در پیشه برنامه ریزی کنم و به درسم هام برسم. ظاهراْ سال دیگه این موقع باید پروپوزال بدم و ...

اینجا با خودم و خدام عهد میبندم دیگه وقت هامم هدر ندم و از هر فرصتی استفاده کنم. و بچه خوبی باشم و با همه مهربون باشم و ...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme