مهر شروع شده و با خود خنکی هوا و شلوغی و حرکت را آورده است. خیابان ها شلوغ و پر سر و صدا شده و بچه های کوچولو، اگرچه نسبت به زمان ما تعدادشان کمتر شده، اما هستند و با کیف های چندین برابر خودشان دنبال مادر یا پدرشان قدم بر می دارند، یا تو صندلی کنار دست راننده فرو رفته اند و بعضاْ چرت می زنند.
سال تحصیلی برای من یکبار دیگر شروع شد. رفتیم سر کلاس، با درس ها و کلاس هایی که تا حالا رفتم فرق داشت. تا حالا همیشه بدون انتخاب و به عنوان تنها گزینه سر کلاس می رفتم، اما حالا دوست دارم.
این روزها بی مقدمه قلبم متوجه چیزهایی می شود که قبلاْ نمی شد و یا اگر می شد اهمیت نمی داد. اما حالا برایم مهم است.خیلی خیلی مهم.
دوست دارم بنویسم، تکرار کنم و از یادآوری اش دلشاد شوم که:
دانشگاه جایی است که اندیشه در آن شکوفا می شود و ارج داده می شود و شاید اتفاقات اخیر در این احساس من بی تاثیر نباشد. دانشگاه جایی است که قدر و احترام آدم ها به خاطر ادب، دانش، شخصیت و اصول احترام متقابل است. دانشگاه جایی است که علم و دانش ارزشمند است و عالم و دانشمند عزیز و ....
دانشگاه جایی است که فعلاْ التیام قلب و جسم و روح رنج دیده ام است.
پینوشت۱: سوژه برای نوشتن زیاد است، و هر روز زیادتر می شود، اما تکرار و یادآوری زشتی و پلیدی عمل و فکر دیگران قلبم را فشرده می کند و از بار اندوهانم نمی کاهد. نمی نویسم تا بهشان فکر نکنم.
پینوشت۲: مضمنون پست مرحوم قبلی همین چرخش در شیوه اداره این وبلاگ بود. اینکه نمی خواهم وبلاگم بازتاب سیل وقایع کریه این روزها باشد.
پینوشت ۳: چون به خاطر سپردن بعضی وقایع ضروری است، دوست دارم اگر بتوانم، در همین پینوشتها به حد ضرورت اشاره کنم.